چارلز تیلور، فیلسوف کانادایی، وضعیت مدرن را در نسبت با جهان مسیحیِ تحت حاکمیت کلیسا در قرون وسطی، در سه رکن خلاصه میکند:
۱ سوژه فارغ از جهان:«سوژه متعلّق به اوایل عصر مدرن با اتّخاذ موضع فارغ از جهان، خود را از جادوی سپید کلیسای اصلاحنشده رها میسازد. این سوژه در برابر جهان افسونشدهی ارواح و دیوان حفاظت شده است. وی به جای آنکه به خود اجازه دهد مسحور و مغلوب محیط اطراف خود شود، بر آن تسلّطی هوشیارانه دارد. سوژه در تسلّط یافتن است که منزلت حقیقی خود به مثابهی انسان را متحقّق میسازد... این صورتی از حیات است که افراد را قادر میسازد که هم به خود شکل ببخشند و هم نقشههای خود را سوار کنند و هم با دیگران آزادانه نشست و برخاست کنند و هم از طریق توافق قراردادی، خود را در قبال دیگران متعهّد سازند و همهی اینها در زمینهای که ذهن انسانی برای زندگی خود برنامهریزی کند، روابط خود را بدون کنترل یک امر بیرونی تنظیم نماید، و بر محدودیتهای محیط غلبه کند.»
(چارز تیلور، اثر نیکلاس اچ اسمیت، ص۳۳۲)
۲ تصدیق شأن ذاتی زندگی متعارف:هر کس باید بتواند خانواده تشکیل داده و برای کسب درآمد، شغل داشته باشد.
۳ تلاش برای گسترش نسبی عدالت و کاهش رنج همهی انسانها:(این رکن حاوی ارکان قبلی نیز هست)
«همهی انسانها به طور مساوی در نظام اخلاقی حقیقی دارای اهمّیّت و اعتبارند. پروژهی روشنگری ملزم به شیوهای از زیستن شده است که درآن، رنج و فشارهای زندگی روزانه برای همهی افراد به حداقل رسیده است.»
(همان ص ۳۵۴)
↩️ تیلور به صورت این گزارهها ایراد اساسی وارد نمیکند، ولی معتقد است منابع اخلاق رمانتیک مدرن، ارادهی انسانی را برای تحقّق این آرمانها پشتیبانی نمیکند.
با این حال این جستار مدّعی است که جهتِ این گزارهها نیز نادرست است. مثلا در گزاره اول باید گفت: انسان به «ضرورت ذاتیّه» تسلّط بر محیط دارد نه به «ضرورت ازلیّه». ارزشهای مذکور ذاتا ثابت و ارزشمند هستند، ولی ارزش «فینفسهی» آنها، «بنفسه» و ناشی و متّکی بر ماهیت انسان نیست، بلکه ثبوت و ارزشمندی آنها تکیه بر فطرت انسان و گرایش او به استکمال خود و محیط اجتماعی و طبیعی اطراف خود دارد. در واقع این ارزشهای ذاتی و ظاهری، دارای باطنی هستند که غفلت از آن، ارزش ذاتی و امکانات تحقّق آنها را از بین میبرد:
۱ سعی انسان با عنایت الاهی، کلید فتح موانع زندگی در این جهان است:هر کس تدبیر خودش را مستقلّ از رحمت و عطای پروردگار بر عهده بگیرد، خداوند او را به خودش واگذار خواهد کرد. دلیل این واقعیّت، محدودیّت چشمانداز انسان است. انسان باید از منظر جامع و الاهی به هستی بنگرد و برنامهی سعادت خویش را از آن منظر طراحی کند. در غیر این صورت برنامهی او با نوامیس و قوانین هستی هماهنگ نبوده و او را درگیر مشکلاتی بزرگتر و بحرانهای خطرناکتر میکند.
۲ حیات دنیا اصیل نیست، بلکه ابزاری برای دستیابی به حیاتی دیگر است:امکانات دنیوی زندگی ابزارهایی برای دستیابی به زیستی متعالی در این دنیا هستند. تقلیل ازدواج و مشاغل به ساحت دنیوی و ظاهری، موجب ناپایداری ازدواج و بروز انحراف در مشاغل و زیادهروی و ستم در بهرهگیری از صنعت میشود.
۳ کاهش رنج برای همگان، هدف میانی برای وصول به توحید واقعی در این جهان است:گفتمان کاهش رنج متضمّن این گویه است که امکان سعادت نهایی در این دنیا وجود ندارد و تنها امکان، کاهش رنج است، رنجی که ذاتی این جهان است. این در حالی است که در گفتمان اسلامی، تحصیل سعادت غایی و نهایی در این دنیا ممکن خواهد بود. این سعادت با تحصیل معرفت به توحید افعالی و علم به این نکته میسّر خواهد بود که افعال الاهی بدون نقص هستند. انسان با علم به این اساس، آفرینش بینقص خود را مشاهده کرده و آن را درونی خود میکند. انسانِ آفرینشگر، زندگی دنیوی را تعالی داده و قوانین گیتی را به نفع انسانیّت ارتقا میدهد. اگر نگرش انسان به فراسوی هستی خویشتن امتداد نیابد، کنشگری او از چارچوب هواهای نفسانیاش فراتر نمیرود و چه بسا این کنشگری، به ابزاری برای سلطهای رحیمانه! مبدّل خواهد شد.
↩️ عدالتخواهی غیر توحیدی، حرکتی برخلاف فطرت انسان و در نتیجه، توزیع و عمومیسازیِ «ضعف در آفرینشگری» خواهد بود. چنین جنبشی اگر هم نتیجه دهد (و به گسترش آسایش و امکانات مادّیاش منجرّ شود)، امکانات عبودیِ روحی و بهتدریج امکانات روانی او را پژمرده ساخته و او را از درون فرو میپاشد.
↩️ رنج، ذاتی حیات دنیوی است نه ذاتی حیات انسانی. کاهش رنج، ابزار سعادت روحی انسان است نه هدف نهایی او از زندگی. سعادت غایی مساوی است با آفرینشِ سرایی دیگر در زمین و بسط امکانات حیات طیّبه معنوی برای همگان درهمین جهان و ایجاد یک مدرنیته متعالیه.